• امروز : سه شنبه, ۲۵ فروردین , ۱۴۰۵
1
وصیت‌نامه شهید؛

خاطرات شهید «محمد صبوری» به روایت همسر

  • کد خبر : 10250
  • ۲۳ فروردین ۱۴۰۵ - ۸:۵۶
خاطرات شهید «محمد صبوری» به روایت همسر
خاطرات شهید «محمد صبوری» از زبان همسرش "فاطمه اربابی"در سالروز شهادتش منتشر شد.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «آوای‌هیرمند» شهید «محمد صبوری» سوم خردادماه ۱۳۳۸ در یکی از روستاهای زابل دیده به جهان گشود، پدرش “محمد” فردی کشاورز بود. پس از به پایان رساندن تحصیلات به استخدام ژاندارمری سابق درآمد. زمستان ۵۹ ازدواج کرد که حاصل این ازدواج ۴ فرزند است. دوران خدمتش را در مناطق مختلف استان گذراند، سرانجام در سفیدآبه توسط اشرار مسلح به درجه شهادت رسید. در ادامه بخشی از خاطرات شهید از زبان همسرش “فاطمه اربابی” را می‌خوانیم.

 

تصادف

شهید «محمد صبوری» حدود شش سال در پاسگاه راسک بلوچستان خدمت می‌کرد و اکثر اوقات در حال مأموریت و گشت‌زنی بود. یک روز صبح از خودرویی، کالای قاچاق کشف و ضبط شد، به دستور فرمانده پاسگاه شهید مأمور می‌شود تا خودرو و محموله قاچاق را به پاسگاه ایرانشهر منتقل کند. صبح آن روز تا شب من منتظر و نگران همسرم بودم، در نزدیکی منزل ما رودخانه‌ای می‌گذشت تا ساعت ۸ شب در کنار رودخانه منتظر و نگران همسر بودم، حتی چندین مرحله به پاسگاه رفتم. اما خبری از شهید نشد. تا این‌که ساعت هشت و نیم شهید با سروصورت زخمی وارد خانه شد و به من گفت: خداوند عمری دوباره به من داده و مرا از مرگ حتمی نجات داده، زیرا زمانی که در مسیر بودیم، دچار سانحه شدیم، دو نفر از همراه‌هانم به فیض شهادت رسیدند و من به لطف خداوند زنده و سالم ماندم.

 

وقت‌شناسی

شهید بسیار وقت‌شناس و دقیق بود در طول دوران خدمتش حتی یک روز غیبت نداشت. همیشه می‌گفت: من یک ساعت خدمت را با دنیا عوض نمی‌کنم. دوست دارم همیشه سروقت باشم. به‌موقع بروم و بیایم تا خدایی نکرده مدیون کسی نباشم.

 

خارج‌شدن مخفیانه از پادگان

یک شب سرد زمستانی به شهید اطلاع دادند که پدرش به دلیل عمل جراحی در بیمارستان بستری شده، شهید نیز به‌صورت مخفیانه از روی دیوار بلند و سیم‌خاردارها عبور می‌کند و به بیمارستان می‌رود با پرس‌وجو اتاق بستری پدرش را پیدا می‌کند. صبح آن روز تا ساعت ۵ به مراقبت از پدرش مشغول بود و پس از اطمینان از حال پدر به پادگان باز می‌گردد و نکته جالب این است که کسی از ورود و خروج ایشان مطلع نمی‌شود.

 

اخلاق نیکو

ما به مدت یک سال در شهرستان زابل در منزل یکی از دوستان مستأجر بودیم، یک شب موقع شام صدای بحث از خانه همسایه می‌آمد، همسرم از سر سفره بلند شد و به درب منزل همسایه رفت و شروع به گفتگو، نصیحت و راهنمایی به همسایه کرد، آن‌ها را به منزل ما آورد و مشکلاتشان را حل کرد. چند روز بعد همسایه به درب منزل آمد و از شهید تشکر فراوان کرد.

 

محبت به فرزندان

یک شب در حال بازگشت از منزل اقوام بودیم که یکی از بچه‌ها به دلیل تاریکی هوا و سهل‌انگاری داخل جوی آب افتاد. من بسیار عصبانی شدم، شهید با دیدن این صحنه جلو آمد و با سخنان خود باعث آرام‌شدن من و فرزندمان شد. با رسیدن به منزل شهید لباس تمییز تن فرزندمان کرد و با او شروع به گفت‌وگو و شوخی کرد.

 

آخرین وداع

شهید در آخرین لحظات عمرش به فکر خانواده بود، یکی از همکارانش این خاطره را برای ما تعریف کرد: شب شهادت «محمد صبوری»، درگیری بین قاچاقچیان و نیروی انتظامی رخ می‌دهد. شهید بزرگوار با ضرب گلوله مجروح شده و در آخرین لحظات زندگی، در حال انتقال به بیمارستان به همراهش می‌گوید: مراقب فرزندانم باشد. آن‌ها کوچک هستند.

 

روحش شاد و یادش گرامی باد.

 

انتهای خبر/

لینک کوتاه : https://avayehirmand.ir/?p=10250

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.